آبان هم دارد می رود با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی با حال و هوایِ دلبرانه ای که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند . با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برایِ قدم زدن . درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ، و تغییر ، بارزترین نشانه ی تجامع است آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ دردهایِ ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ بی قراری هایش ، آغوش وا کرده . کاش ، همراهِ برگ هایِ خشکِ پاییز ، تمامِ کینه و دشمنی و غم ها بریزد
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
پاییز این سمفونی دلتنگ آدم هادارد تمام میشود
زرد و نارنجی های ِ این روزها را می بینیصدای خِش خِش افتادن برگها رو به اتمام را می شنوی ؟آخرین افسونگری آذر را حِس میکنیپاییز جان، پیله کرده ام به انتهای خیالتمی خواهم با چتر خیالتزیر بارانت قدم بزنمپاییز جان ! نه در فکر شمردنجوجه های آخر پاییزت هستم ،و نه چشم براهِ پایکوبیِ شب یلدا فقط تو بگو پاییز جان !!دلتنگیهایم را درکدام فصل جار بزنمکه بویِ تو را داشته باشد .؟!پاییز جان می دانستیصدای خش خش برگهایت ملودی زندگیست؟؟اين پاييز هم تمام
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛ کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر, کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش
کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . . . کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است ، و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند . . کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند ! کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ، حتی اگر صبوری سنگین شان
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
براستی که۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسان است .اگر طول متوسط زندگی انسان را خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال را به یک فصل نسبت دهیم.فصل سوم دقیقاَ
سن بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگی است . هر تار موی ما به یک رنگ در می آید، صورتها چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکند، دست و پا کم و بیش بی حس و حال می شود، ولی میتوان هنوز از آنها کار سخت کشید.باید از زیبایی های این فصل زندگی لذت برد، چون همونطور که بهار و تابستانش تمام شد و دیگر برنمیگردندپاییزهم تکرار نشدنی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
مادر كلمه ايست كه از واژه؛ واژه آن قداست مي بارد و زن گوهري گرانبهاست كه زير بناي فضيلت هاي انساني و ارزش هاي والاي خليفه خدا بر روي زمين است. زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خــداست در کودکی درهای برکت را به روی "پدرش" می گشاید در جوانی دین "شوهرش" را جامع می کندو هنگامی که مادر می شود"بهشت" زیر پای اوست.. از دامن فاضله ی او مرد به معراج میرود. زن بایک دست گهواره را به حرکت در میاورد وبادست دیگر چرخ جامعه را.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
داستانی بسیار بسیار آموزنده و قابل تعمق معلم برای شاگردانش داستان کشتی مسافرتی که در دریا غرق شده بود را نقل کرد. کشتی در دریا واژگون شد و فقط و فقط یک زوج از مسافران این کشتی بودند که موفق شدند خود را به نزدیک قایق نجات برسانند. در قایق نجات فقط برای یکی از آن دو جا بود.. یا مرد باید میماند و یا زن... اینجا بود که مرد همسرش را کنار زد و خودش به داخل قایق نجات پرید. زن در حالی که همسرش درون قایق نجات بود و خودش داخل کشتی در حال غرق شدن ایستاده بود فریاد زد
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
★ بسم الله الـــرحمن الرحیم★ از روزی که خودرا شناختم جز تنهایی وغم ؛ یار دیگری نداشتم . روزگار با بی رحمی وظلم بیکران تمامی ناملایماتش را بر من تحمیل نمود. واینک من مانده ام وغم، همدم وهمنشین من تلخیها وغمهای روزگار گردیده. من شبح تاریکی هستم که با اشک وغم فراوان وبغضهای در گلو مانده نفسهایی به اسم زندگی را بالا می آورم وفکر میکنم تنها همنشینم مرگ باشد آری از آن روز اول برای من پیراهن غم دوختند هرچند که بر جسم ضعیفم سنگینی میکند اما قد واندازه اش مناسب من است وهرگز هم پاره نمی شود تمامی جوانه های امید در وجودم در زیر این پیراهن خشکیده اند وتنهای تنهایم ودر تنهایی وسکوتی سرد خواهم مرد بدون آنکه شیون مادر را ویا ندای پدر را ویا صدای برادر برادر نعمت را ویا هق هق گریه های سمیه که از سرنجابت تنها؛ در کنجی خلوت به هنگام حزن واندوه سر میداد؛ بشنوم پس دنیا را در تنهایی وبی کسی ترک میکنم.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرما
کاش پست چی بودم
کاش پست چی بودم
ای کاش پستچی بودم و هر صبح،حالِ خوب میبردم برای آدمها،هربار در میزدم، هربار کسی در را بازمیکرد و با دیدن من و دلخوشیِکوچکی که به همراه داشتم،برق اشتیاق مینشست توی چشمهاشو اگر غمی هم داشت، فراموش میکرد.کاش پستچی بودم و تمام بستههاییکه به قصد مقصدی حمل میکردم،پر از خوشبختی و لبخند بود.کاش قاصد خبرهای خوب بودم،قاصد دلخوشیها، آرزوها، لبخندها...کاش برای خوب کردنِ حال این مردم،کار کوچکی از من ساختهبود،کاش بذر خوشبختی داشتم و میپاشیدمدر دل کوچهها و خیابانها و آدمها.کاش پستچی بودم،کاش حال خوب پخش میکردممیان آدمها....
برچسبها: نعمت رحیم زاده , مسعود رحیم زاده , سمیه رحیم زاده , نبی رحیم زاده
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرما
سیلاب غم
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
دلـم
بهــانه ی شما را دارد!
می دانــین بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ...
همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها،
چشمانم را پـــی شما می گرداند.
بهــــانه...
همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از نبـودنتان
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور