خرید بک لینک

آبان هم دارد می رود با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی با حال و هوایِ دلبرانه ای که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند . با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برایِ قدم زدن . درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ، و تغییر ، بارزترین نشانه ی تجامع است آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ دردهایِ ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ بی قراری هایش ، آغوش وا کرده . کاش ، همراهِ برگ هایِ خشکِ پاییز ، تمامِ کینه و دشمنی و غم ها بریزد

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

پاییز این سمفونی دلتنگ آدم هادارد تمام میشود زرد و نارنجی های ِ این روزها را می بینی‌‌صدای خِش خِش افتادن برگها رو به اتمام را می شنوی ؟آخرین افسونگری آذر را حِس میکنیپاییز جان، پیله کرده ام به انتهای خیالتمی خواهم با چتر خیالتزیر بارانت قدم بزنم‌پاییز جان ! نه در فکر شمردن‌‌جوجه های آخر پاییزت هستم ،‌و نه چشم براهِ پایکوبیِ شب یلدا ‌‌فقط تو بگو پاییز جان !!‌دلتنگیهایم را درکدام فصل جار بزنمکه بویِ تو را داشته باشد .؟!‌‌پاییز جان می دانستی‌صدای خش خش برگهایت ملودی زندگیست‌‌؟؟‌‌اين پاييز هم تمامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛ کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر, کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . . . کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است ، و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند . . کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند ! کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ، حتی اگر صبوری سنگین شانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

براستی که۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسان است .اگر طول متوسط زندگی انسان را خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال را به یک فصل نسبت دهیم.فصل سوم دقیقاَ سن بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگی است . هر تار موی ما به یک رنگ در می آید، صورتها چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکند، دست و پا کم و بیش بی حس و حال می شود، ولی میتوان هنوز از آنها کار سخت کشید.باید از زیبایی های این فصل زندگی لذت برد، چون همونطور که بهار و تابستانش تمام شد و دیگر برنمیگردندپاییزهم تکرار نشدنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

مادر كلمه ايست كه از واژه؛ واژه آن قداست مي بارد و زن گوهري گرانبهاست كه زير بناي فضيلت هاي انساني و ارزش هاي والاي خليفه خدا بر روي زمين است. زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خــداست در کودکی درهای برکت را به روی "پدرش" می گشاید در جوانی دین "شوهرش" را جامع می کندو هنگامی که مادر می شود"بهشت" زیر پای اوست.. از دامن فاضله ی او مرد به معراج میرود. زن بایک دست گهواره را به حرکت در میاورد وبادست دیگر چرخ جامعه را.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

داستانی بسیار بسیار آموزنده و قابل تعمق معلم برای شاگردانش داستان کشتی مسافرتی که در دریا غرق شده بود را نقل کرد. کشتی در دریا واژگون شد و فقط و فقط یک زوج از مسافران این کشتی بودند که موفق شدند خود را به نزدیک قایق نجات برسانند. در قایق نجات فقط برای یکی از آن دو جا بود.. یا مرد باید میماند و یا زن... اینجا بود که مرد همسرش را کنار زد و خودش به داخل قایق نجات پرید. زن در حالی که همسرش درون قایق نجات بود و خودش داخل کشتی در حال غرق شدن ایستاده بود فریاد زد

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:21

الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سیرت،ای حی بی ذلت ای مُعطی بی فطرت و ای بخشندهٔ بی منت، ای دانندهٔ راز ها، ای شنونده آواز ها، ای بینندهٔ نماز ها، ای شناسندهٔ نامها، ای رسانندهٔ گامها، ای مُبّرا از عوایق، ای مطلع برحقایق، ای مهربان بر خلایق عذر های ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و زَلَّت و از تو عطا آید و رحمتبرگرفته از مناجات نامه خواحه عبدالله انصاری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 17:35

           ★ بسم الله الـــرحمن الرحیم★ از روزی که خودرا شناختم جز تنهایی وغم ؛ یار دیگری نداشتم . روزگار با بی رحمی وظلم بیکران تمامی ناملایماتش را بر من تحمیل نمود. واینک من مانده ام وغم، همدم وهمنشین من تلخیها وغمهای روزگار گردیده. من شبح تاریکی هستم که با اشک وغم فراوان وبغضهای در گلو مانده نفسهایی به اسم زندگی را بالا می آورم وفکر میکنم تنها همنشینم مرگ باشد آری از آن روز اول برای من پیراهن غم دوختند هرچند که بر جسم ضعیفم سنگینی میکند اما قد واندازه اش مناسب من است وهرگز هم پاره نمی شود تمامی جوانه های امید در وجودم در زیر این پیراهن خشکیده اند وتنهای تنهایم ودر تنهایی وسکوتی سرد خواهم مرد بدون آنکه شیون مادر را ویا ندای پدر را ویا صدای برادر برادر نعمت را ویا هق هق گریه های سمیه که از سرنجابت تنها؛ در کنجی خلوت به هنگام حزن واندوه سر میداد؛ بشنوم پس دنیا را در تنهایی وبی کسی ترک میکنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 13 آبان 1402 ساعت: 15:49

روزی که مجبور شویم زمین را تخلیه کنیم، من روی سیّارهی مسکونی جدید، عطرفروشی میزنم و از دلتنگی آدمها کاسبی خواهم کرد.عطر خاک بارانخورده میفروشم،عطر چمن کوتاه شده،عطر زعفران و برنج،عطر بازار خشکبار و ادویه،بوی اقاقیا توی کوچهها، در فصل بهار ...عطر انسانیت، عطر اخلاق، عطر مهربانی با همنوعان...و من فکر کردم که حالا که این عطرها به دفعات به طور رایگان در دسترسم هستند ، زندگى را آسان تر بگیرم و از آنها استفاده کنم !مخصوصا عطر آدمهایى که نمى دانیم تا کى مجال بودن در کنارشان را داریم !کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنممن زنده ام و زندگیارزش رفتن دارد.آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایمگوش ناامیدی را کر کندخوب میدانم که گاه کفشها،پاهایم را می زند، می فشرد و به درد می آوردامامن همچنان خواهم رفتزیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد.ماندن در کار نیستگذشته های دردناک را رها می کنم و به آینده نامعلومنمی اندیشم.ولی این را میدانم؛گذشته با آینده یکسان نیست.زندگی نه ماندن است نه رسیدنزندگی به سادگی رفتن استبه همین راحتی"سافار "روان شناس ایتالیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 17:33

شب که می شود ؛تمامِ جهان می خوابند من می مانم و سکوتی که درد می کندمن می مانم و غم هایی که وجودم را تسخیر نموده اند ؛تمامِ مردم خوابیده اندو چه دردناک است ؛اینکه هیچ کس ، میانِ حجمِ شب بیداری ؛همراهی ام نخواهد کرد .شب که می شود ؛تنهایی ام را در آغوش می کشمچشمانم را می بندم وبه سالهای دور آن زمان که همه باهم زیر یک سقف بودیم ؛می اندیشم.در خیال شما را در کنار خویش می بینم نعمت را با آن لبخندهای همیشگیسمیه را با حجب وحیایی بی مثالومسعود را با فریادهای شادمانه؛و من در سکوت مرگبار واوهامم حتی صدایِ نفس هایِ خدا را می شنوماما افسوس که خبری از جوانان عزیز سفر کرده ام نیستبرچسبها: نعمت رحیم زاده , مسعود رحیم زاده , سمیه رحیم زاده , نبی رحیم زاده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 14:15

تابستان استآسمان دلگیر است!درختان با باد ترانه می خوانند!روز در ادامه ی نبودنتان،روی نیمکتِ تنهایی جا خوش کرده ست!تابستان استهوا از شرجی کوچ نابهنگامتان دم گرفته!بغض های در گلو مانده با تأخیری چند ساعتهبه وقت شروع رفتن نابهنگامتانگلویم راخیابان به خیابان ،کوچه به کوچه در خاموشی و سکوتدر واپسین دقایق دلتنگیمیان باران اشکهایم در فراقتان طی می نماید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 14:20

کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرما کاش پست چی بودم کاش پست چی بودم ای کاش پستچی بودم و هر صبح،حالِ خوب میبردم برای آدمها،هربار در میزدم، هربار کسی در را بازمیکرد و با دیدن من و دلخوشیِکوچکی که به همراه داشتم،برق اشتیاق مینشست توی چشمهاشو اگر غمی هم داشت، فراموش میکرد.کاش پستچی بودم و تمام بستههاییکه به قصد مقصدی حمل میکردم،پر از خوشبختی و لبخند بود.کاش قاصد خبرهای خوب بودم،قاصد دلخوشیها، آرزوها، لبخندها...کاش برای خوب کردنِ حال این مردم،کار کوچکی از من ساختهبود،کاش بذر خوشبختی داشتم و میپاشیدمدر دل کوچهها و خیابانها و آدمها.کاش پستچی بودم،کاش حال خوب پخش میکردممیان آدمها.... برچسبها: نعمت رحیم زاده , مسعود رحیم زاده , سمیه رحیم زاده , نبی رحیم زاده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:52

کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرما سیلاب غم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:52

دلـم
بهــانه ی شما را دارد!
می دانــین بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ...
همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها،
چشمانم را پـــی شما می گرداند.
بهــــانه...
همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از نبـودنتان


برچسبها: نعمت رحیم زاده , مسعود رحیم زاده , سمیه رحیم زاده , نبی رحیم زاده

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:52

صبح پنج شنبه که می دمد نسیمی فرح بخش با خود می آورد که به گونه ای شگرف مشام جان را پرمی کند از یادها و خاطره ها و این گونه است که هرکس حال خاص خودش راداردو مــــــن...شبیه کسی شده ام که در برهوتی که تا چشم کار می کنداز آبادی و آدمی خبری نیست، سرگردان است!بعداز رفتن زود هنگامتان دست هایم هر چه می کارد، خار است و هر چه می سازد، پوشالی و بر باد است!شما ناموقع رفتین ومن در ارزوی رسیدن به شما افسوس که هر چه صدایتان می کنم، جوابی نمی شنوم!مگر طاقتِ آدمی چقدر است که عمرش در دوری و دلتنگی هدر شود و دم بر نیاورد؟مگر این زندگی دو روزه مجال این همه غم ودلتنگی را می دهد؟دستم به هیچ کجا نمی رسد .من مانده ام ودلتگی ودلتنگی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف میرزاپور تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 12:41

صفحه بندی